4- هابرماس مي نويسد 1 در دوره مدرن معطوف به تحقق مفاهيمي است كه نسبتي با 1 ندارد.( رنجبر و غلامي؛ 1394: 50)
سه مقوله متفاوت از اخلاق در فلسفه:
1) اخلاق: به دنبال تعيين معيار تشخيص درست از نادرست؛ خوب از بد و خير از شر است.و در بين فيلسوفان پاسخ واحدي وجود ندارد. .( رنجبر و غلامي؛ 1394: 50)
2) نظريه اخلاقي: پاسخهاي متفاوت به معيار اخلاقي بودن يا غير اخلاقي بودن منجر به شكل گيري نظريه هاي مختلف در پاسخ به پرسشهاي اخلاقي گرديد. .( رنجبر و غلامي؛ 1394: 51) .نظريات اخلاقي بطور كلي در سه مقوله دسته بندي مي شوند:
3) فلسفه اخلاق: نيز وجهي از دانش بشري است كه سير شكل گيري نظريات متفاوت اخلاق و تأمل در چيستي امر ‹‹خوب و بد ›› را مورد مداقه قرار مي دهد. .( رنجبر و غلامي؛ 1394: 51)
ديدگاه مكتب فرانكفورت به مسئله فعل اخلاقي را در چارچوب نظريه اخلاق فضيلت گرايانه مي توان جا داد البته با چاشني انقلابي. از نظر انديشمندان اين مكتب گفتمانهاي اخلاقي موجود توهماتي اندكه از مواجهه با مسائل اجتماعي و تاريخي زمان حال ناتوان هستند. لذا بايد از اين اخلاق دروغين فراتر رفت و اخلاق با هدف جامعه عادلانه را تحقق بخشيد. اينها اخلاقي بون را به به تحقق جامعه عادلانه وآزادانه منوط مي دانند. اصحاب اين مكتب با بكاربردن ديالكتيك منفي در صدد نقد وضعيت اخلاقي موجود و جايگزيني آن با يك اخلاق حقيقي است. ماركس كار حقيقي را مظهر تحقق گوهر وجودي انسان مي داند و در اينجا نيز مكتب فرانكفورت ‹‹كار›› را معيار عمل اخلاقي انسان در زندگي مي دانددر يك جامعه مبتني بر اخلاق هيچ نيرويي نبايد سركوب شود و همه بايد بتواند استعداد هاي خود را شكوفا كنند.هركس بايد به صحبتهاي طرف مقابل گوش فرا دهد، هيچكس را پيشاپيش كنار نگذارد و با قدرت تمام از بهترين استدلال تبعيت كند هابرماس به اين شرايط مي گويد ‹‹سنتز غير خشونت آميز تفاوتها››.( رنجبر و غلامي؛ 1394: 52)
در نگاه اين مكتب ‹‹ هنجارها تا زماني مي توانند مدعي صحت و اعتبار باشند كه تمام افراد ذيربط به منزله مشاركت جويان در تبادل نظر علمي، آنها را بپذيرند.اين نوع تنوع و تكثر مبتني بر تعريف مكتب فرانكفورت از معناي ‹‹فعل اخلاقي ›› است. اينها با پوزيتيويسم مخالفند زيرا اين ديدگاه تمام سو»ه هاي انساني را مانند موضوعات تجربي تابع قوانين ثابت و يكساني مي كند و تنوع وجودي آنها را انكار مي كند و ناديده مي گيرد. از اين منظر پوزيتيويسم تفاوتي با توتاليتريسم ندارد. زيرا هر دو با اخلاق به مثابه تحقق فضائل راستين بيگانه هستند. ( رنجبر و غلامي؛ 1394: 53)
پوزيتيويسم با انكار تمايز واقعيت از ارزشهاي اخلاقي و قرار دادن سوژه هاي انساني تحت قوانين ثابت علمي؛ مانع پذيرش هرگونه تفاتوت و تنوعي شده و آنها را تابع حفظ معيارهاي وضع موجود مي نمايد. به نظر متفكران مكتب فرانفورت در پژوهشهاي علوم اجتماعي و انساني نمي توان فاكت ها و هنجارها را از هم جدا ساخت.(بشيريه؛ 1374: 112)
پراكسيس:
پراكسيس، انديشه را وارد جهان مي كند و آن را از مواجهه صرفاً نظري با واقعيت باز مي دارد. پراكسيس انسان را نه در تقابل با طبيعت، بلكه در تعامل با آن قرار مي دهد.اين امر درست برخلاف فلسفه پوزيتيويستي است كه انسان را هم در مقابل طبيعت بيروني و هم طبيعت دروني خودش قرار مي دهد. تا زمينه را براي تسلط ابزاري بر هر دو قلمرو فراهم كرده و معرفت را باتكنيك پيوند دهد. .( رنجبر و غلامي؛ 1394: 63)
رابطه بين اخلاق و سياست در تاريخ انديشه سياسي غرب از تجانس در دوره كلاسيك آغاز شده است و به جدايي در دوران مدرن مي انجامد. از نظر ارسطو اين سياست است كه قابليت زندگي با فضيلت را به شهروند مي دهد. بر اين اساس پوليس جامعه اي است كه به فضيلت شهروندانش توجه دارد.زيرا در غير اين صورت جامعه شهري چيزي جز همكاري صرف اعضاي آن نخواهد بود. لذا اخلاق وجه مشخصه كنش/ پراسيس انساني است كه در درون پوليس رخ مي دهد و از عرف و قانون تفكيك ناپذير است. ( رنجبر و غلامي؛ 1394: 55-54)
بنابراين به زعم هابرماس ، در سنت انديشه سياسي كلاسيك ؛ مسئله اين بود كه سياست براي شهروندان امكان و قدرت حركت به سمت يك زندگي خوب و فضيلت مندانه را فراهم مي آورد. ( رنجبر و غلامي؛ 1394: 55)
با آغاز دوره مدرن و مشخصاٌ با هابز،ماكياول، مور و كانت و بويژه با تحول در معنا و مفهوم دانش سياست، وحدت نظريه و عمل(پراكسيس) به پايان رسيد و نظريه از عمل تفكيك شد انفكاكي كه همزمان زمينه را براي جدايي اخلاق از سياست فراهم كرد .( رنجبر و غلامي؛ 1394: 55)
از نظر هابرماس ؛ هابز كمر همت را بست تا جامعه سياسي و دولت را نيز به مثابه ساخته بشر و به شيوه يك ماشين تحليل كند.( رنجبر و غلامي؛ 1394: 56)
بدين سان بر اساس چارچوب نظري هابرماس؛ تحول ‹‹روش شناسانه›› گذر از فلسفه سياسي دوران كلاسيك به فلسفه اجتماعي در دوران مدرن و تحول ‹‹موضوعيَ ›› جايگزيني ‹‹رفتار›› بجاي ‹‹شخصيت ›› زمينه را براي جدايي اخلاق از سياست فراهم نمود. زيرا سياست در دوران مدرن نه بر حول مفاهيم اخلاقي؛ بلكه حول مفاهيمي فني و تكنيكي سازمان مي يابد. .( رنجبر و غلامي؛ 1394: 57)
رنجبر،ايرج و سميرا غلامي؛ مقاله ‹‹اخلاق و سياست در انديشه سياسي مكتب فرانكفورت›› در فصلنامه علمي و پژوهشي‹‹ پژوهش سياست نظري›› شماره 18 پاييز و زمستان 1394 صص 49-77
بشيريه، حسين (1374) دولت عقل، تهران، علوم نوين
برچسب:
نویسنده: یوسف اسدی