اگر تند بادى برايد ز كنج بخاك افگند نارسيده ترنج
دم مرگ چون آتش هولناك ندارد ز برنا و فرتوت باك
درين جاى رفتن نه جاى درنگ بر اسپ فنا گر كشد مرگ تنگ
جوانى و پيرى بنزديك مرگ يكى دان چو اندر بدن نيست برگ
هر آنکس که زاد او ز مادر بمرد ز دست اجل هیچ کس جان نبرد
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ را کان در دیگر است
جهان یادگارست و ما رفتنی ز مردم نماند بجز گفتنی
به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست
برین است آیین چرخ روان اگر شهریارم و گر پهلوان
چو دیدی که چند از بزرگان بمرد ز گیتی جز از نام نیکی نبرد
سرانجام مرگ آیدت بی گمان اگر تیره گردد چراغ زمان
رها نیست از مرگ پران عقاب چه در بیشه شیر و چه ماهی در آب
کزیشان کنون مانده نامست و بس به گیتی نماندست جاوید کس
جهان را چنین است رسم و نهاد برآرد ز خاک و دهدشان به باد
نیابد کسی چاره از چنگ مرگ چو باد خزانست و ما همچو برگ
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ رهایی نیابد ازو بار و برگ
گر افزون شود دانش و داد من پس از مرگ روشن بود یاد من
همه زیردستان چو گوهرفروش بمانند با نالهٔ چنگ و نوش
چو سال جوان بر کشد بر چهل غم روز مرگ اندرآید به دل
چو یک موی گردد به سر بر سپید بباید گسستن ز شادی امید
چو کافور شد مشک معیوب گشت به کافور بر تاج ناخوب گشت
هر آنکس که دارد هُش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین!
به مناسبت رحلت عالم فرزانه پدرخانم فقيد؛دلسوز و مهربان
شادروان كربلايي سلطانمراد مرادي
براي آرامش روحش فاتحه مع صلوات
غروب غم انگيز
96/1/29
برچسب:
نویسنده: یوسف اسدی